sonamie deltangi
شعر
تقدیر بنويسيد خداهم خبرازما نگرفت خبرازبی كسی آدم وحوانگرفت همه جاغصه ی نان بود وغم دربه دری بنويسيد كه نفرين ودعاها نگرفت دردل حادثه مرديم وفراموش شديم شب سردی كه دل مردم دنيا نگرفت ونه سيب است نه گندم گنه ما و شما نه بهشتی كه درآن حسرتمان جانگرفت تاكه ابليس شدهمسايه ای ازما وشما سريك سفره نشستيم وجهان پانگرفت بعدازآن بودنمك خورده نمكدان كه شكست ساده گی مرد وخداهم خبرازمانگرفت چندرباعی شايد كه من وتو زاده ی غم هستيم خط خورده ی تقويم دوعالم هستيم حق دل مانيست كه شيطان بشويم خيرسرمان بچه ی آدم هستيم برگرد بدون تودلم می ميرد بااين همه شعرنودلم می ميرد باوربكن ای دوست اگرديركنی دركنج پياده رودلم می ميرد یادش که نرفته مادری داشت هنوز درشهرخودش برادری داشت هنوز بااینکه پراز کلاس تهرانی بود اولهجه ی گرم آذری داشت هنوز مجبورشدم که بی خبربنویسم درکوچه وشهر دربه در بنویسم یک ریز کلام دوستت دارم را برساحل دریای خزر بنویسم دست خودم نيست می نويسم دوستت دارم،ببين دست خودم نييست درسكوتم مثل ديوارم،ببين دست خودم نيست فرصتی ديگرنمانده تا دوباره پا بگيرم تازگی ها شكل آوارم،ببين دست خودم نيست هی فرومی ريزم ازسقف اتاق خاطراتم پايه های چوبه ی دارم،ببين دست خودم نيست من ضميرناخودآگاه شكستم آی مردم آخرين پك های سيگارم،ببين دست خودم نيست هی برايت پست كردم گريه ی پنهانی ام را هی نوشتم دوستت دارم،ببين دست خودم نيست يك سؤال بی جوابم انتهای باورتو دست من خالی ست اين بارم،ببين دست خودم نيست زخم های كهنه ام راهی نشسته ام تازه كردم تابگويم دوستت دارم،ببين دست خودم نيست رفتگر پشت نگاه خيس باران سرفه میكرد جاخشك كرده بردلش دريايی ازدرد زخم زبانها طعنه ها بسیارگفتند اين مردمان لعنتی،بی عاطفه، سرد درگيرودار زندگی سهم نگاهش يك سنگفرش ويك خيابان پرازگرد هرروزوهرشب میشود تكراروبعدا هرگزنمیپرسد كسی احوال اين مرد شب شدهمه رفتند واوجاروبه دستش پشت نگاه خيس باران سرفه میكرد انتها وپيچيد عطرتودركوچه اما خيال توشبیمیميرداينجا نوشتم بردر و ديوار كوچه كه میآيی همين امروزفردا ولی صدساله شداين دل نوشته وباران شست ديوارگلی را هنوزم جای خيس كفش هايت شده سجاده ی پيشانی ما شبی می ميرداينجاهرچه بوده به آسانی مرگ اطلسی ها دلتنگی عجيب دردل من جاگرفت ورفت ومثل ثانيه ها پاگرفت ورفت كلاه وشال زمستان نيامده بهانه ی شب يلداگرفت ورفت نشسته بود كنارم ولی دلش به وسعت همه دنياگرفت ورفت وريخت برسرمن حجم غصه را شبی كه خاطره ها را گرفت ورفت هنوزبی كسی ام چكه می كند عجيب دردل من جاگرفت ورفت جای تو چقدرجای توخالی ست دربرابرمن نشسته نه!شكسته بازبغض ديگرمن بياكه وسعت آيينه هم نمی فهمد سكوت مبهم دردی كه شد برادرمن ودستهای مراآسمان به غارت برد كه ماه من شده بود ی وبا تويكسره من سروده ام غزلی بارديف خنده ی تو که جاودانه شودبا تو شعر برترمن «تورابه هرچه توگويی به دوستی سوگند» بيا كه جای توخالی ست دربرابرمن بنويس از سر خط حسرت خود را بنويس و بسوز از ته دل از غم فردا بنويس تو پُر از حسرت و آهي و پُر از بغض و سکوت بنشين قصهي خود را تک و تنها بنويس گله از هيچ کسي نيست که تنها شدهاي شب و اين بغض شده با تو هم آوا بنويس و فراموش کن آن روز زمستاني تلخ ولي امروز به ياد شب يلدا بنويس شدهاي بي کس و در خلوت خود سوختهاي فقط اين سطر به جاي من و تو ما بنويس گرچه ميکشيم قد بزرگتر نميشويم دست و پا شکستهايم و بيشتر نميشويم ما به جان خريدهايم وحشت گناه را هِي گناه هِي گناه مختصر نميشويم تار و پودمان کج است تشنهي صداقتيم اسممان که آدم است پس اگر نميشويم گردن درخت سيب يا که گندم است ما اين چنين براي هم معتبر نمي شويم گرچه قتل عام مي کنيم روز و شب ولي شرمگينِ از خدا پيامبر نميشويم اين سرودِ آخرينِ بچههاي جنگ بود روحمان که از خدا ست بيپدر نمي شويم تو از جنس سکوتي و من از جنس همين باران زمين خشک مي داند نشسته در کمين باران صداي هق هق اش در کوچه مي پيچد و بعد انگار سکوتت را به هم ميريزد آسان آفرين باران دوباره شهر خالي ميشود تا اين نت زيبا به رقص آرد زمين را دان دِ دانهاي همين باران زمين ميرقصد و تب ميکند کفشي که سوراخ است و پايي که تشنج ميکند در زير اين باران دوباره مادري آهسته و غمناک ميگويد برو اما حسابت با کرام الکاتبين باران کوچه از عطر تو خاليست خدا مي داند سهم دلتنگي مان چيست خدا مي داند سادگي حس قشنگيست که با خود داري ساده مثل من و تو کيست خدا مي داند بيقراري شده سرلوحهي اين فاصله ها درد اين فاصلهها چيست خدا ميداند وقت تنگ است بيا قاعله را ختم کنيم ميشود بهتر از اين زيست خدا مي داند قصه تلخ است و اين ثانيه ها بيماراند انتظار فرجي نيست خدا ميداند
| Design By : Night Skin |

